93/11/12
ماه روی من سلام،این روزها کم کم به پایان سال 93نزدیک میشیم ،یادش بخیر سال گذشته این موقع ها توی دلم بودی و منو بابا واسه بغل کردنت لحظه شماری میکردیم،چه روزهای قشنگی بود دخترم،کلی باهم بدون اینکه کسی بفهمه حرف میزدیم و شما از همه چیز من خبر داشتی،نفس مامان خیلی عاشقتم،راستی هفتمین دندونت مبارک باشه،البته اگه بخوام از راه رفتنت بگم چون خیلی باهوشی و میترسی زمین بخوری بدون تکیه گاه امن اصلا قدم برنمیداری،روزهای اول یک تا دو قدم برمیداشتی اما الان خبری نیست،یدونه مامان بهت میگم ببعی میگه شما میگی بع بع قربونت برم،جدیدا هم بابات رو بابایی صدا میکنی و اونم از شوقش نمیدونه باید چی کار کنه،اگه از کارات بگم که ماشالله یه دقیقه هم نمیشینی و همش مشغول کنجکاوی هستی و به همه چی کار داری،در ضمن خیلی لوس شدی مامانی اگه چیزی بخوای گریه میکنی تا به دستش بیاری ،شما که اصلا جز به اجبار من سراغ شیر که هیچ وقت نمیای ولی خدارو شکر چند روزه لباسمو میکشی و طلب شیر میکنی البته خیلی کم، ببعی و فیل و توپ و ماشینت رو میشناسی و من بهت میگم مهسا جون توپت رو بیار و شما میاری آفرین به دختر باهوشم ،قشنگ مامان خیلی دوست دارم.




93/11/12 





