93/11/1
سلام جگری مامان،زخم سرت که الهی مامان بمیره خوب شده،من و شما و بابایی روز سه شنبه عصر رفتیم خونه پدرجون و مادر جون(بابا ومامان بابایی) ،شما هم کلی بهتون خوش گذشت چون اونجا کبوتر و مرغ و جوجه داشتن و توی باغشون هم سگ داشتن ،و شماهم از فرصت استفاده کردی و همش بهونه میگرفتی و به بیرون اشاره میکردی که منو ببرید بیرون، واقعا هوای گرم و دلپذیری بود،با دیدن طبیعت بکر اونجا کلی ماهم روحیه گرفتیم،شب هم که شما خوابیدی من هم کنار شما دراز کشیده بودم که همسری اومد صدام زد و با خودش منو برد به حیاط و باهم به یاد قدیم ها به آسمون نگاه کردیم ،چون میدونست من عاشق آسمون پر ستاره هست
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی




93/11/1 



