مهسا مهسا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

همراه همیشگی مامان

نبض زندگی من مهسا خانم و امیرعلی جان

تقدیم به مامان عزیزم

یک زن گران بها ترین اعجاز خداست،برای داشتنش باید وضوی باران گرفت،و به نام عشق ،شبنم وار بر عطر او سجده کرد،و هزار هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود او اجابت میکند ،عشقی بالاتر از خورشید و زیباتر از مهتاب را وتنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی آری میدانی که او الهه عشق است و بهشت کمترین سرزمین اوست! تقدیم به همه مادران،زنان،و دختران سرزمینم ( روز مادر مبارک)
21 فروردين 1394

فروردین 94

سلام عشقم،ببخشید که خیلی دیر واسه ثبت اتفاقات این روزها اومدم،حالا برم سر اصل مطلب،تحویل سال نو کنار بابا و مامان خودم بودیم،چون بابات شیفت بود و سر کار. بود،فرداش رفتیم عید دیدنی خونه عمو من و عمه و مادر بزرگم و عمه زهرام،سوم عید هم با عمه زهرا و دخترشون مریم جون و نوه هاش پوریا و پرنیا رفتیم باغ،ساعت های چهار یکم بی حال بودی ،دیدم تب کردی،بهت شربت استامینوفن دادم و برگشتیم خونه بابام ،باباجون رفت یه کیک سفارش داد چون تولد دایی دانیال بود و زنگ زدیم که کارتون داریم امشب بیا خونه،عمه جان زهرا و مریم جون ابناهم اومدن،و موقع اومدن دایی جون چراغ هارو خاموش کردیم و کلی سورپرایز. شد،موقع صرف شام متوجه شدم بیحالی،به خاطر. اینکه پزشک متخصص نبود مجبو...
17 فروردين 1394

تا تو رو دارم...

تا تو رو دارم حس میکنم دنیا تو دستامه/وقتی که عشقت مثل نفس همیشه همرامه/دیگه باور کن که بودنت تموم دنیامه/به تو نزدیکم وقتی که تنها زیر بارونم/خیلی دلتنگم تو این روزایی که پریشونم/چه جوری بگم خداجون از تو ممنونم/ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه/واسه هرچی که منو یاد تو میندازه/واسه امروز که نمیزاری تموم شه/من تورو دوست دارم بی حد و اندازه
2 اسفند 1393

ولنتاین

سلام خوشکل مامان،فدات بشم ولنتاين مبارک،خوشحالم که امسال دو تا عشق دارم ،اولیش که آقای همسری هستش و دومیش هم که شمایی نفس مامان،امشب همه خونه مامان جون اینا دعوتیم،دایی و زن دایی هم میان،اقا جون واسه مامان جون یه گوشی هواوی خریده،(عشق هم عشق های قدیم)ببینیم بابایی واسه ما چی میخره؟؟ رقصتون که کلی پیشرفت داشته عزیزدلم،هرکلمه ای هم که بگم تکرار میکنی اما فقط دوبار تکرار میکنی و دیگه نمیگی،راه هم که میترسی بری ،اماهرروز از دیروز شیرین تری عسل مامان،دوست دارم یه دنیا
25 بهمن 1393

93/11/12

ماه روی من سلام،این روزها کم کم به پایان سال 93نزدیک میشیم ،یادش بخیر سال گذشته این موقع ها توی دلم بودی و منو بابا واسه بغل کردنت لحظه شماری میکردیم،چه روزهای قشنگی بود دخترم،کلی باهم بدون اینکه کسی بفهمه حرف میزدیم و شما از همه چیز من خبر داشتی،نفس مامان خیلی عاشقتم،راستی هفتمین دندونت مبارک باشه،البته اگه بخوام از راه رفتنت بگم چون خیلی باهوشی و میترسی زمین بخوری بدون تکیه گاه امن اصلا قدم برنمیداری،روزهای اول یک تا دو قدم برمیداشتی اما الان خبری نیست،یدونه مامان بهت میگم ببعی میگه شما میگی بع بع قربونت برم،جدیدا هم بابات رو بابایی صدا میکنی و اونم از شوقش نمیدونه باید چی کار کنه،اگه از کارات بگم که ماشالله یه دقیقه هم نمیشینی و همش مشغول...
12 بهمن 1393

93/11/1

سلام جگری مامان،زخم سرت که الهی مامان بمیره خوب شده،من و شما و بابایی روز سه شنبه عصر رفتیم خونه پدرجون و مادر جون(بابا ومامان بابایی) ،شما هم کلی بهتون خوش گذشت چون اونجا کبوتر و مرغ و جوجه داشتن و توی باغشون هم سگ داشتن ،و شماهم از فرصت استفاده کردی و همش بهونه میگرفتی و به بیرون اشاره میکردی که منو ببرید بیرون، واقعا هوای گرم و دلپذیری بود،با دیدن طبیعت بکر اونجا کلی ماهم روحیه گرفتیم،شب هم که شما خوابیدی من هم کنار شما دراز کشیده بودم که همسری اومد صدام زد و با خودش منو برد به حیاط و باهم به یاد قدیم ها به آسمون نگاه کردیم ،چون میدونست من عاشق آسمون پر ستاره هست
2 بهمن 1393