مهسا مهسا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
امیرعلیامیرعلی، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

همراه همیشگی مامان

نبض زندگی من مهسا خانم و امیرعلی جان

تا تو رو دارم...

تا تو رو دارم حس میکنم دنیا تو دستامه/وقتی که عشقت مثل نفس همیشه همرامه/دیگه باور کن که بودنت تموم دنیامه/به تو نزدیکم وقتی که تنها زیر بارونم/خیلی دلتنگم تو این روزایی که پریشونم/چه جوری بگم خداجون از تو ممنونم/ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه/واسه هرچی که منو یاد تو میندازه/واسه امروز که نمیزاری تموم شه/من تورو دوست دارم بی حد و اندازه
2 اسفند 1393

ولنتاین

سلام خوشکل مامان،فدات بشم ولنتاين مبارک،خوشحالم که امسال دو تا عشق دارم ،اولیش که آقای همسری هستش و دومیش هم که شمایی نفس مامان،امشب همه خونه مامان جون اینا دعوتیم،دایی و زن دایی هم میان،اقا جون واسه مامان جون یه گوشی هواوی خریده،(عشق هم عشق های قدیم)ببینیم بابایی واسه ما چی میخره؟؟ رقصتون که کلی پیشرفت داشته عزیزدلم،هرکلمه ای هم که بگم تکرار میکنی اما فقط دوبار تکرار میکنی و دیگه نمیگی،راه هم که میترسی بری ،اماهرروز از دیروز شیرین تری عسل مامان،دوست دارم یه دنیا
25 بهمن 1393

93/11/12

ماه روی من سلام،این روزها کم کم به پایان سال 93نزدیک میشیم ،یادش بخیر سال گذشته این موقع ها توی دلم بودی و منو بابا واسه بغل کردنت لحظه شماری میکردیم،چه روزهای قشنگی بود دخترم،کلی باهم بدون اینکه کسی بفهمه حرف میزدیم و شما از همه چیز من خبر داشتی،نفس مامان خیلی عاشقتم،راستی هفتمین دندونت مبارک باشه،البته اگه بخوام از راه رفتنت بگم چون خیلی باهوشی و میترسی زمین بخوری بدون تکیه گاه امن اصلا قدم برنمیداری،روزهای اول یک تا دو قدم برمیداشتی اما الان خبری نیست،یدونه مامان بهت میگم ببعی میگه شما میگی بع بع قربونت برم،جدیدا هم بابات رو بابایی صدا میکنی و اونم از شوقش نمیدونه باید چی کار کنه،اگه از کارات بگم که ماشالله یه دقیقه هم نمیشینی و همش مشغول...
12 بهمن 1393

93/11/1

سلام جگری مامان،زخم سرت که الهی مامان بمیره خوب شده،من و شما و بابایی روز سه شنبه عصر رفتیم خونه پدرجون و مادر جون(بابا ومامان بابایی) ،شما هم کلی بهتون خوش گذشت چون اونجا کبوتر و مرغ و جوجه داشتن و توی باغشون هم سگ داشتن ،و شماهم از فرصت استفاده کردی و همش بهونه میگرفتی و به بیرون اشاره میکردی که منو ببرید بیرون، واقعا هوای گرم و دلپذیری بود،با دیدن طبیعت بکر اونجا کلی ماهم روحیه گرفتیم،شب هم که شما خوابیدی من هم کنار شما دراز کشیده بودم که همسری اومد صدام زد و با خودش منو برد به حیاط و باهم به یاد قدیم ها به آسمون نگاه کردیم ،چون میدونست من عاشق آسمون پر ستاره هست
2 بهمن 1393